تبليغاتX
.: Amirina™ :.

امروز یه آهنگی مبخوام بذارم كه شاید تا حد زیادی بتونه حال وروزمو بیان كنه:


نیستی دارم دق میكنم ،نیستی دارم میپوسم

عكسهاتو من یكی یكی برمیدارم میبوسم

پیرهن یادگاریتو  هر شب دارم بو میكنم

برای برگشتن تو به آسمون رو میكنم

نیستی دارم دق میكنم ،نیستی دارم میپوسم

عكسهاتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم

از خدا میخوام دوباره تو رو ببینم روبروم

قسم به اشك حسرتم فقط همینه آرزوم

یه عالمه گل میارم همه رو پرپر میكنم

هر شب دارم همینجوری با تنهاییم سر میكنم

تموم اشكام هدیهء نبودنت كنار من

نمیدونی چی میگذره به قلب بی قرار من

وای كه چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو

دلم میخواد باز ببینم چشمای مهربون تو
نیستی از مهدی مقدم-NistI by Mehdi Moghadam

+ نوشته شده توسط Amir & N...EH در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 11:32 |
سلام
 
همين اول بدون اينكه اينجا امامزاده درست كنم ويا واستون ضجه بزنم ميخوام كه اگه خواستين واسه بابام دعا كنيد! آخه حالش اصلاَ خوب نيست!

خب حالا منتظرين كه ببينين تو اين سالنامه! چي ميخوام بنويسم ؟ اول يه سوال!
تعريفتون از "ترس" چيه؟ ويا اصلاَ موافق "ترس " هستيد يا نه؟
بهتره اينجوري هم بپرسم كه تا حالا چند بار ترس باعث نجاتتون شده ويا از اون طرف، چند بار تو دردسرتون انداخته؟
البته اين وسط يه بحثي هم مطرح ميشه كه اصلاَ تعريفمون از نجات يافتن و تو دردسر افتادن چيه؟
آخه ترس خيلي وقتها خوبه! مثل ترس از خدا و يا حيا كردن و ....
حالا يه سوال ديگه! وقتي ما از ترس اتفاق بزرگتري، از يه كاري اجتناب كنيم ، آيا اينم ترسه؟
ميدونم قضيه يكم گنگه واستون ولي بيشتر از اين نميتونم توضيح بدم!

ولي فكر كنم فهميدين موضوع از چه قراره؟! آره! يه ترس لحظه اي( كه هنوز واقعاَ نميدونم از چي ترسيدم) منو تو يه وضعيتي قرار داده كه از خودم تنفر شديدي پيدا كردم ! اونقدر از دست خودم عصبانيم كه ميخوام خودمو به قصد كشت بزنم ! اونقدر کلافه وسردرگم شدم كه از دست خودم فراريم ! اونقدر.....
اون لحظه تا همين حالا ميليونها بار اومده جلو چشمام ولي تو هيچ كدوم اون كاري كه تو واقعيت انجامش دادم، نكردم! تا حالا ميليونها بار به خودم نهیب زدم كه
" چرا جلو نرفتم " !
آخ كه چقدر الان نيازمند يه ماشين زمان هستم!!!!!!!
تو توضيح وضعيت الانم ميشه گفت كه مزخرفترين حس نسبت به خودم رو دارم ، از اون طرف هم خبري نيست فقط دلخوشيم به وقتهاييه كه تو نزديكترين شعاع نسبت بهش هستم و يا وقتهاييكه سر قرارمون هستيم و كلاَ فقط اميدم به خداست

+ نوشته شده توسط Amir & N...EH در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 11:31 |

سلام
 آره ! چند روز ديگه تفلده منه !! كه خب تاريخ دقيقشو دوستان و آشنايان و همچنين مشتريهاي ثابت وبلاگ و البته از همهء همه مهمتر " ن...م " ميدونن
 تو دو سال گذشته بهترين اتفاقات عمرم توي همين روز بوده پس امسال هم ميتونم اميدوار باشم كه يه اتفاق خوبي بيفته
 البته امسال كارم يه كمي سخت شده آخه به قول " شادمهر عقيلي " بايد تو رو پيدا كنم....


بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست

با اينكه بيتاب مني بازم منو خط ميزني
 بايد تو رو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني
 كي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت كنه
 اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت كنه
 دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور
 وقتي به من فكر ميكني حس ميكنم از راه دور
 
آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره
 عطرت داره از پيرهني كه جاگذاشتي ميپره
 بايد تو رو پيدا كنم هرروز تنهاتر نشي
 راضي به با من بودنت حتي ازين كمتر نشي
 پيدات كنم حتي اگه پروازمو پرپر كني
 محكم بگيرم دستتو احساسمو باور كني (2)


            تقدير از شادمهر عقيلي _ Taghdir by Shadmehr Aghili

+ نوشته شده توسط Amir & N...EH در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 0:56 |

 ماه رمضونم تموم شد و مصداق اين حرف پيش اومد كه " زمستون رفت و روسياهي به زغال موند " و يا " صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت "

 فكر كنم منظورمو فهميدين ! نفهميدين؟! يعني اينكه تو اين ماه فكرميكردم خيلي اتفاقاي خوب مي افته كه نيافتاد !

 راستشو بخواين يه چيزايي شدها ولي وقتي آخرش همچنان ته دره باشي ....

 تو يكي ازين سريالها هم گفت : " اگه تو نبودي كه الان ته دره بودم ... " خوب وقتي الان من ته دره باشم يعني چي ؟...

 ته دره بودن يه خوبي داره اونم صبر كردنه ! تجربه نشون داده صبر ميتونه حلّال مشكلات باشه ولي چندتا بدي داره هم سرده و هم دوره!

 نميدونم منظورمو ميگيرين يا نه بهر حال خواستم بگم كه هواي ته دره اصلاَ خوب نيست ...

 از  اينجا حتي صدا هم بالا نمي ره ،حتي  نميشه گفت.... خيلي دلتنگتم !

+ نوشته شده توسط Amir & N...EH در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 6:17 |

سلام


 ميخواستم از " اعتكاف" اونم تو" قم" بنويسم ، جاتون خالي خيلي حال داد، امسال سال اولم بود كه ميرفتم ، كلي با خدا دردودل كردم، اونجا چندتايي دوست پيدا كردم ،خيلي دوست دارم سال ديگه هم اگه خدا قسمت كنه بازم بتونم برم

  البته درست بعد اينكه از اعتكاف برگشتم بدترين خبر و اتفاق ممكن رو دريافت كردم(هموني كه تو پست قبلي توضيح دادم) كه هنوز دارم تبعاتشو ميبينم و خانومي هنوزم منو نبخشيده


 نميدونم ، واقعاَ نميدونم خدا داره باهام چي كار ميكنه؟ ولي بهش اعتماد كامل دارم و ميدونم دارم راهه درست رو ميرم


 غمگين بودم ، احساس كردم زير كوهي از نااميدي گير افتاده ام ، اما خدا گفت:


 غمهايت را روي شانه هاي من بريز


 گم شده بودم ،گيج بودم ،فكر ميكردم هيچوقت جوابي پيدا نخاهم كرد ، اما خدا گفت:


  من هدايتت خواهم كرد


 با خود فكر كردم تحقق روياهايم غيرممكن است ، اما خدا گفت:


 هر چيزي ممكن است


 خود را باخته بودم ،فكر كردم نميتوانم از عهده اش برآيم ، اما خدا گفت:


  تو از عهده هر كاري برمي آيي
+ نوشته شده توسط Amir & N...EH در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 2:59 |